خوب پیر میشن .؟؟؟چطور از پیر شدنشون
لذت میبرن؟؟؟و چقدر خوب که هیچوقت با
حسرت به گذشته نگاه نمیکنن..چون خوب
جوانی کرده اند ..پس تا میتوانی خوب جوانی کن.....
انگار وقتی سنت بالاترمیره هر روز چیزهای جدید
یاد میگیری ..میفهمی ...یا با تمام وجود حرفهایی
را که یک عمر شنیده ایی درک میکنی یا بهتره بگم
حس میکنی ...چیزی شبیه خوردن ..نه .....چیزی شبیه
اینکه جزیی از سلولهای بدنت میشه..
انگار حتما باید خودت تجربه کنی تا باور داشته باشی..
باید روزهای عمرت بگذره تا باور کنی که دنیا همینه .....
تا باور کنی زندگی بعضی وقتهاچقدر سخته....تا باور کنی
اگه خودت به خودت سخت نگیری روزگار بهت سخت
میگیره..تا باور کنی عمرت مثل باد میگذره و به خودت میای و میبینی
که وای ی ی تموم شد....{همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد}
بایدباور کنی که زندگی کوتاه است ..شاید دیگر وقتی برای عشق نباشد
خاطره ها ماندگارند...فقط خاطره ها...
(زندگی ابتنی کردن در حوضچه ی اکنون است)
ز
تا سر حد مرگ نگران و مضطرب شویم یا نه ...به نیرویی برتر اعتماد
و تکیه کنیم .اگر فقط بتوانیم به همان شدت نگرانی خود به خدا توکل کنیم
هرگز دچار اضطراب و نگرانی نخواهیم شد...
خیلی دوست دارم هم بخاطر ورودی زیبای شهر هم
بخاطر قدیمی بودن عکس .عکسی از ۳۱سال پیش.
حالا بگذریم که من از هر چیزی که رنگی از گذشته
داشته باشد لذت میبرم چه برسد به اسبهای میدان
که حداقل روزی یک بار میدیدمشان ...اسبهای بیچاره...
رنگشان کردند کسی متوجه نشد...اسبها همانطور ارام
و صبور هر روز شاهد ازدحام جمعیت بودند ...جمعیتی
که چند روزیست حتی متوجه نبودن انها نشدند ...چقدر دوست
داشتم پسرم هم با این اسبها عکسی داشته باشد تا شاید
۳۰سال بعد برایش خاطره ایی باشد ...انقدر امروز و فردا کردم
تا .......
یکی ...دو روزی است فکرم خیلی مشغول شده ...واقعا ما چه
جور ادمهایی هستیم ...برای رسیدن به خواسته ها تا کجا ها میرویم...
یعنی ادم اینقدر بی تفاوت ؟؟؟؟؟؟؟
واقعا بود و نبود اسبها اینقدر مهم بود؟؟؟اگر انقدر مهم بود چرا
تا به حال کسی به فکرشان نبود ..
...اگر مهم نبود
برداشتن اسبها چه معنی میتواند داشته باشد....؟؟؟؟؟؟
چقدر از دیدن میدان بی اسب دلم گرفت ...
یادم باشد از عکس قدیمی شوهرم خوب نگه داری کنم
شاید دیگر اسبها به میدان برنگردند.......
هر کس بخواهد مملکتش را اباد کند خانه اش خراب
میشود و هر کس بخواهد خانه اش اباد باشد باید در
تخریب مملکتش بکوشد..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و گردش زمین را
بسان جنبش مولی
در گنداب تن ام احساس خواهم کرد
من
خاک و مول زمین خواهم شد
و هوا بسان زهدان زنی در برم خواهد گرفت......
سال نو شروع شد شروع شدن .نو شدن .تازگی. اغاز کردن.
کلمات و معانی اش همه زیبایند و دلنشین....
۳۶۵روز گذشت ...۳۶۵روز هم میگذرد....
روزهای تلخ و شیرینی که رفتند و روزهایی که
نمیدانم چطور قرار است بگذرد پیش رویم است
روزهایی که گذشتند به من اموختند که در زندگی
اماده هر چیزی باشم ...هر چیزی ....
هر چیز تلخ تلخ .... و هر چیز شیرین ....شیرین...شیرین...
مهم من هستم .فقط من .
منم که باید تلخیها را بچشم و شیرینیها را
مزه مزه کنم ...باید از زندگی ام و سهمم برای
بودن لذت ببرم ...همین..
امیدوارم سالی پر از رضایتمندی از خویش پیش رو داشته داشته باشید.

