دنیا همواره کسی هست که انتظار دیگری را می کشد،
چه در وسط صحرا و چه در قلب یک شهر بزرگ.و وقتی این
دو نفر با هم روبرو میشوند و نگاهشان به هم گره می خورد
همه گذشته ها و اینده ها اهمیت خود را از دست میدهد و تنها
ان لحظه وجود دارد و این یقین باور نکردنی که همه چیز زیر این
اسمان کبود توسط دستی واحد رقم خورده است.دستی که
عشق را می افریند،و روحی اشنا برای هر کسی که کار میکند،
استراحت میکند،یا زیر نور خورشید در جستجوی گنج به سویی
میرود وجود دارد.اگر جز این بود رویاهای انسانها هیچ معنا و
مفهومی نداشت. ص ۹۰ "کیمیاگر اثر
پاییلو کوییلو"
رابطه داشته،قدما جهانشون را با دو نیمه مجسم می کردند،نرینه و
مادینه.ستاره۵ پر نماد مادینه هر چیزیه مفهومی که مورخهای مذهبی
به اون "مادینه مقدس" یا "رب النوع الهی"میگن. ص۳۸
پپیشنهاد و تصویب شد.چونکه رای نسبتا مخفی تایید الوهیت عیسی
برای یکپارچگی امپراطوری روم و پایگاه قدرت جدید واتیکان لازم بود.
با تایید رسمی عیسی به عنوان پسر خدا،کنستانتین عیسی را به
خدایی تبدیل کرد که بیرون از عالم انسانها بود.ذاتی که به قدرتش
نمیشد پهلو زد.این موضوع نه فقط مانع از درگیری پگانها با مسیحیت
شد،بلکه حالا پیروان عیسی میتوانستند اعمال خودشون رو فقط از
طریق مجرای مقدس و رسمی کلیسای کاتولیک روم ،انجام بدن.
همه اش بحث قدرته،عیسی به عنوان مسیحای موعود برای
گردانندگی کلیسا و کشور مهم بود.خیلیها اعتقاد دارند که کلیسای
صدر مسیحیت به معنای واقعی کلمه عیسی را از پیروان اصلی اش
ربود.پیغام انسان دوستانه او را دزدید واون پیغام را در لفافه نفوذ ناپذیری
از الوهیت پیچوند و اون رو برای توسعه دادن قدرتش استفاده کرد.
کتستانتین انجیل جدیدی سفارش داد و منابع مالی اش را تامین
کرد.اون دسته از انجیل هایی را که از خصیصه های انسانی مسیح
صحبت به میون می کشیدند کنار رفتند و انجیل هایی رو که به او
وجهه ایی خداگونه میدادند،شاخ و برگ دادند،انجیلهای اولیه را هم
ممنوع و جمع اوری کردند و سوزاندند. ص۲۴۳
"راز داوینچی اثر دن براون ترجمه
سمیه گنجی ،حسین شهرابی"
هیچکس نمیتواند چیزی را بر شما معلوم کند،مگر انچه را
پیشاپیش،در سپیده دم دانایی تان،نیم خفته ارمیده است.
اموزگاری که در سایه سار معبد،در میان شاگردانش گام بر
میدارد،با دانش خود به انان نمی اموزد،بلکه با عشق و ایمان
خود به انها درس میدهد.اگر او به راستی دانا باشد،هرگز از
شما نمی خواهد که به خانه ی خرد او درایید،بلکه شما را
به استانه معرفت خودتان راهبری میکند.ستاره شناس
میتواند از فهم خود درباره کائنات با شما سخن بگوید
اما هرگز نمیتواند فهم خود از را به شما بدهد.
اوازه خوان میتواند از نغمه ایی که در هوا جاریست،
برای شما ترانه ایی بسازد،اما نمیتواند به شما گوشی
بدهد،شنوای نغمه ها ،و یا حنجره ایی خنیاگر ترانه ها
و ان که در علم اعداد استاد است،میتواند از دنیای حجمها
و اندازه ها با شما سخن بگوید،اما هرگز نمیتواند شما را
به ان دنیا ببرد.زیرا بینش هیچکس،بالهایش را برای پریدن
به دیگری امانت نمیدهد.و همانگونه که یکایک شما،در
ساحت علم الهی تنها ایستاده اید،هر کدامتان باید در
ادراک تان از خداوند و فهم تان از زمین نیز ،تنها بایستید.
"جبران خلیل جبران"
ارزش لحظه هام را بدونم.ثانیه هایی که فقط مال من هستند.
اما زیاد موفق نبودم دنبال یه بهانه ایی بودم که به یکی گیر بدم
ولی هیچکس نبود جز خودم.یه کمی که با خودم رو راست شدم
و از بیرون به خودم نگاه کردم ،خودم دیدم که دارم به سوی تنبلی
پیش میرم،حالا تصمیم گرفتم که به خودم کمک کنم .من این فهمیدم
که ارزش زندگی خیلی بیشتر از اینهاست.خیلی بیشتر و کوتاهتر از
اونی که حتی فکرش را هم بکنی.پس باید روحم و قلبم را ازاد کنم
تا بتونم لذت نفس کشیدن را با همه ذرات وجودم احساس کنم.
مهمترین چیز اینه که من بفهمم فردام باید خیلی عالیترترترترین
باشه...(صفت تفضیلی مورد استفاده مانی پیشی)
دیدم ،این تحقیر اسیران،تحقیر رنج و درد انسانی و عواطف مقدس
این غرایز پست که از ان بهره برداری می کنند،این فشار که بر وجدانها
می اورند،این بزدلی در برابر عقاید عامه،این گوسفندهایی که بزکشان
میکنند و به صورت قهرمانان در می اورند واز گوسفند هایشان قهرمان هم
میشوند،این مردم ساده که به زور به کشتار وا میدارند،این تودهء ناتوان از
خود بیخبر که می گذارند مشتی گمراه راهش ببرند،...دلم از شرمساری
و درد به هم می خورد!.. ص۸۶۰
اگر پیش از وقت دراید، به اولین باز گشت سرما خواهد سوخت.
در پیرامون انت،در این جانها هنوز زمستان است.وقت ان نیست
که اینان از ثبات خود به در ایند.ثباتشان دردها و تردیدهایشان را
به خواب میبرد.بیداری پر زودرس تباهشان میکند. ص۷۰۳
این تراژدی،داستان یک رابطه عاشقانه و محرمانه را در نامه ایی طولانی به نمایش میگذارد
نامه را زنی به نام "فلوریا امیلیا"به مرد زندگی اش "ایرلیوس اگوستین" نوشته است.
اگوستین ،متفکر بزرگ و کشیش اعظم کلیساهای کاتولیک ۱۲ سال با فلوریا زندگی
کرد.حاصل زندگی مشترکشان یک فرزند بود.در نهایت مادر اگوستبن باعث جدایی
فلوریا از اگوستین شد تا او نتواند مانعی برای سعادت پیوند زناشویی مجدد تنها پسرش
باشد.این رمان ترجمه نامه فلوریا به اگوستین است"
قسمتهایی از کتاب را انتخاب کردم که برایم بسیار جالب بود .امیدوارم به خواندن این کتاب
ترغیب شوید.
"اگر با اضمحلال بدن ،روحمان نیز نابود گردد،باز هم چیزی از قدرت
و عظمت خداوند کم نخواهد شد.پس چرا در کنار گذاشتن ارزوهای
دنیوی و جستجوی خداوند تا این اندازه تردید داریم و همچنان به
دنبال زندگی جاودان هستیم؟نه،کمی تامل کن!حتی این دنیا هم
ارزشها و تساویها و لذات خاص خود را دارد.نباید بدون تفکر و تامل
با شادیها و لذات دنیوی وداع کرد،زیرا در این صورت بریدن از این
ارزشها و حقیر تلقی کردنشان،بازگشت دوباره به سوی لذات و
شادیها شرم اور و حتی درد اور خواهد بود؟
"اتفاقی که در روم روی داد را فراموش نمیکنم.البته من دیگر
به خودم فکر نمیکنم .در حقیقت این من نبودم که به او حمله ور
شدی.اسقف عزیز ! تو به حوا به عنوان یک زن حمله کردی و در
واقع زن بودن را به باد کتک گرفتی.وانکه عملی ناشایست،حتی
در برابر یک نفر مرتکب میشود تهدیدی برای سایرین است.ص۱۱۴
"دنیا بسیار پهناور است ودانش ما درباره ان بسیار کم.
و از همه مهمتر زندگی بسیار کوتاه است. ص۱۱۲
ببینیم.وقتی به نظر میرسد عواطف انسانی ناپدید شده و زندگی
تنها جنبه بقا دارد،روزگار سخت میشود.استاد میگوید:"باید اتشدان
خود را وارسی کنیم و روشنایی بیشتری به ان بدهیم و بکوشیم
تا زندگی همچون اتاقی تاریک را روشنایی بخشیم.وقتی صدای
جرقه های هیزم را میشنویم و داستانهایی را که شعله های اتش
روایت میکند می خوانیم امید به ما باز میگردد.اگر قادر به دوست ـ
داشتن هستیم باید لیاقت اینرا نیز داشته باشیم که دوستمان
بدارند. این ،تنهاموضوع زمان است.
"مکتوب اثر پایلو کویلو"
میبستند سینوهه علت این کار را از نامه نویس شاه پرسید .نامه نویس گفت:ما به مناسبت
اینکه یک ملت متمدن هستیم چشم اسیران را کور میکنیم و بعد انها را به اسیابهای خود میبندیم
زیرا اگر چشم انها بینا باشد زمین و اسمان و پرندگان را خواهند دید و از اینکه ازاد نیستند
متاسف خواهند شد و در صدد بر می ایند که فرار کنند و پیوسته برای ما تولید زحمت خواهند
نمود.ولی چون کور هستند به فکر فرار نمیافتند.
" سینوهه ج ۱ "
در پی اب و نسیم اسمانی باز نغمه خوان،خرسند
سوی اقیانوس میرفتند .
شامگاهان از فراسوی مهی انبوه
بستر دلگیر یک مرداب را دریا گمان کردند
تا بیاسایند یکدم
رو به ان مرداب اوردند،
قطره قطره ،قیرگون ابی،فرو میریخت
در پهنای نیزاری ملال اگند
اسمانش تیره از پرواز و فریاد کلاغی چند
هر زمان ـانگار ـ زهر اگین غباری می دمید از خاک
بانگ جانفرسای غوکان رفته تا افلاک
در پناه تخته سنگی گرد راه از بال افشاندند
صبحگاهان پهنه مرداب را
از زیر و از بالا چشم گرداندند
مصلحت را اینچنین با هم سخن راندند
راه اقیانوس دور و راه این نزدیک
اب تاریکی در ان ،گیرم که بیغوله ایی تاریک
میتوان اسوده از غوغای طوفان
روزهایی را به شام اورد
بیش یا کم سفره ایی گسترد
جوجکانی نو به نو پرورد
بانگ غوکان؟ میتوان نشنید.
یاوه گویی های جانکاه کلاغان؟
می توان با ان مدارا کرد.
قصه هایی اینچنین در گوش یکدیگر فرا خواندند
لاجرم از راه وا واماندند
از فراز کوهساران ،بادها گهگاه می نالند
های ، ای مرغان دریا،های
دور از این مرداب ،اب و افتاب و اسمانی هست.
ایا یادتان رفته است؟
چشم در راه شما مانده است اقیانوس
راه را گم کرده اید؟میدانیم اما
از چه جا خوش کرده اید؟ افسوس؟.......
" فریدون مشیری "
تسلط یابد.وقتی حیوان هنوز کوچک است او یکی از پاهایش را به تنه درخت می بندد.
حیوان هر چقدر تقلا کند نمیتواند خود را برهاند.به تدریج این فکر در فیل کوچک به وجود می اید
که تنه درخت از او قویتر است ،وقتی فیل بزرگتر شد علیرغم قدرت فوق العاده اش تنها با یک
ریسمان که به نهالی بسته شده قابل مهار خواهد بود .پاهای ما نیز مانند پاهای فیل با ریسمانی
نازک بسته شده است.اما چون از کودکی گمان کرده ایم تنه درخت قویتر از پاهای ماست جرات
تلاش به خود نمیدهیم.بدون انکه بدانیم اندکی بی پروایی همه ان چیزی است که برای رهایی
لازم است.
"مکتوب اثر پایولو کوییلو"
مثل قطاری که روی ریل ابدیت می رود
با مسافرانی که شاید هیچگاه نشناسی
فقط باید پیش رفت ولبخند زد،همین.........
بغض حرفهایت را به اشک مبدل کن ،روشن است که چه میگویم؟
گریستن به جای گریستن ،نه گریستن به جای حرفی که نمی توانی
به تمامی اش بزنی،و در کمال ممکن.بی اشک چشمان تو ناتمام است
و نمناکی جنگل نارساست"
"۴۰ نامه کوتاه به همسرم
نادر ابراهیمی
نامه ۲۶"
پسرکی از مادرش پرسید:مادر چرا گریه میکنی؟
مادر فرزندش را در اغوش گرفت و گفت:نمیدانم.پسرک نزد پدرش رفت و گفت :بابا،چرا مامان همیشه
گریه میکند؟او چه میخواهد؟پدرش تنها دلیلی که به ذهنش میرسید این بود:همه زنها گریه میکنند،
بی هیچ دلیلی.پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند،متعجب بود.
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند.از خدا پرسید:خدایا چرا زنها اینهمه گریه میکنند؟خدا
جواب داد:من زن را به شکل ویژه ایی افریده ام ،به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را
تحمل کند.به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.به دستانش قدرتی داده ام که حتی
اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد.به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به
فرزندانش عشق بورزد،حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست
بدارد،از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد وبه او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست ،
فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه نیاز داشت بتواند از ان استفاده کند.
"زیبایی یک زن در لباسش ،موها،یا اندامش نیست،زیبایی زن را باید در چشمانش جست وجو کرد.
زیرا تنها راه ورود به قلبش انجاست."
با هم ببینیم
با هم بخندیم
ولی بی هم که میشویم
تو برای دلتنگیهایم فریاد بزنی و لحظه هایم را
پر از انتظار کنی که........
میدانم ؟! چه میشود کرد؟
باید با دلتنگیها ساخت.
من که خیلی لذت بردم .امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.
" برای رضا دادن نیازی به فهمیدن ندارند،همه شان از پیش در دامان رضا پرورش یافته اند هزاران تن که با
هم رضا میدهند .دیگر دلیل نمیخواهند.کاری جز ان ندارند که ببینند چه با ایشان میکنند وهمان کار بکنند
که دیگران،همه مکانیسم روح و جسم ،خود به خود،بی هیچ کوششی به کار می افتد.......خدا!
چه اسان است بردن یک گله به بازار! برای این کار یک چوپان کم هوش و چند سگ کافی است.هر چه
گوسفندان به شماره بیش باشند،فرمانبردارترند و راه بردنشان اسانتراست.زیرا توده ای تشکیل میدهند
و احادشان در جمع مستحیل میشود. ملت خمیری است از خون که دلمه بسته است.......
تا ان ساعت های تکان بزرگ سرنوشت که در ان ملت ها و فصلها به تناوب تجدید میشوند....
ان گاه ،رودخانه یخزده ،که یخ را می گسلد،سرزمین مجاور را با تن گدازان خود فرو می پوشاندو
ویرانش میکند. "
ص"۵۲۶ "
چقدر زیبا ،چقدر این سخاوت ارامش میدهد .
باران ، با چه شکو هی از اسمان میهمان زمین میشود.
خوش به حال گنجشکها، چه لذتی میبرند، پرواز زیر این باران
چه لذتی باید داشته باشد.
درختان چه فروتنانه زیر باران می ایستند و تعظیم می کنند
بر این همه بخشش با شکوه.
که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود
و با مشت هایی که خوب نمی توا نست
گره کند
به گورباچف دشنام میداد
در زمستان ۷۸ من چهل و پنج ساله شدم
او هفت کفن پوساند
و گورباچف از حق التالیف خاطراتش پول قابل ملاحظه ای
کسب کرد
تا زمستان ۸۸ هنوز چهار سال فرصت داریم
برای مشت گره کردن
برای دشنام دادن
برای تالیف خاطرات
و
برای هفت کفن پوساندن
" حافظ موسوی"


