تبليغاتX
ایکاروس

نمیخواستم رای بدم...برای من انتخاب بین بد وبدتر معنی

نداره.فکر میکنم هر دوش یکیه.روشنفکر مذهبی و متعصب

مذهبی  شاید تفاوت زیادی با هم نداشته باشند ......

در مهمترین قسمتشان مشترکند و این اشتراک بالاخره

جایی به تعصب ختم خواهد شد....

تا اینکه با خواندن خبر ضرب و شتم  خبر نگار اعتماد و

دستگیری اش بوسیله نیروی انتظامی  مرا یاد اتفاقی انداخت

که خودم شاهدش بودم  که چگونه دخترک گلپر فروش کنار

خیابان انقلاب را همراه کودکش کتک زدند و پرت کردند  توی ماشین

سبز رنگ....انهم چند بار ...به دخترک نمی امد با ان جثه لاغر و موهای

زرد شده اش  بتواند اینهمه  مقاومت کند..تازه فکر میکنم که خبرنگار

اعتماد خیلی خوش شانس بوده که مامورهایی که وی را کتک زده اند

خانوم بودند مثلا.........اما این دخترک با دو مرد ..... و کتک ها و لگد ها

و بالا رفتن لباس و افتادن روسری و...جیغ و جیغ و جیغ.......

وچشمهایی که کور شدیم و گوشهایی که کر.........؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ کاری نکردم یعنی نمیتوانستم؟؟؟یا جراتش را نداشتم؟؟؟

نمیدانم  شاید می توانستم  ولی جراتش را نداشتم.......

حالا فرق بین بد و بدتر را فهمیدم...چقدر بد....رای میدهم

تا حداقل حرمت های انسانی در خیابان ها کشیده نشود

شاید اینبار جراتش را پیدا کنم ...باید جراتش راپیدا کنیم....

 

نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


کاپشن چرم کوتاه و بی قراری ایی که فقط با گرفتن

مسافر ارام میشود.سوار میشوی و ارامش برقرار...

عجب پیکان سفیدی،از همانها که مانی(پسرم) عاشقش

 است ،نگاه میکنی ایینه بغل سمت راست ندارد ،ایینه

جلو هو هم که چیزی نشان نمیدهد....مثل اینکه این اقای راننده

کلا با ایینه مشکل دارد...اصلا انگار همه ماشین غصه دار است

مینشینی صندلی جلو که کمربند ایمنی هم از اش اویزان مانده و

حرکت.....

با حرکت ماشین موسیقی هم اغاز میشود،اخر نه اینکه ما مردم

هنر دوستی هستیم در همه جا و همه حالتی موسیقی مان

فراموش نمیشود....خلاصه .......موسیقی از یک ضبط با کیفیت

نه چندان وحشتناک اغاز میشود......

بنیامین می خواند.....(دنیا دیگه مثل تو نداره.........

میروی توی فکر بنیامین و این کاست و منتظر اهنگ بعدی

با صدای بنیامین هستی که خانوم حمیرا تو را به خود می اورد

(خاطرات شمال محاله یادم بره     اون همه شور و حال محاله .....

---جواد یساری:(گفته بودم اگه برگردی دوباره..........

---نوش افرین:شب تو شب منه شب شب عاشق شدنه.....

فکر میکنی یعنی نفر بعدی کی ممکنه باشه

چرا از هیچکدوم این صداها نمیتونی لذت ببری

نفر بعدی از بقیه خیلی بی ربط تر بود اونقدر که خودت هم باورت نمیشه

که علیرضا افتخاری هم شروع میکنه و ................

مونده بود فقط یکی دوتا نوحه جدید هم که می گذاشت دیگه

کلکسیونش کامل میشد

یعنی با چه انگیزه ایی همه اینها را با هم ضبط کرده بود

توی همین فکرها بودم که به مقصد رسیدم و باید

پیاده میشدم

به این نتیجه رسیدم که این میتونه نشون دهنده این باشه که

بعضی ادمها تکلیفشون با خودشون هم  روشن نیست

میشوند یک( همه چیز دونی)  همه چی درشان پیدا میشود

خلاصه من پیاده شدم بیچاره بقیه مسافرها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


حالم خوب نیست...

سرم درد میگیرد     ،دلم شور میزند

خواب از چشمانم پریده است

کمی شعر حالم را خوب خواهد کرد

  میدانم........

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


گاهی اوقات بعضی اشعار  خیلی عجیب

به دلت مینشیند ... یعنی خودت را از شاعر

شعر هم به شعر نزدیکتر احساس میکنی

و چه لذتی میبری از خواندن و تکرار شعر

تکرار و تکرار.......مثل من که از این شعر شاملو

حض فراوان بردم و این لحظه ام را با هیچ چیزی

در دنیا عوض نمیکنم.

 

 

چه لازم است  بگویم که چه مایه می خواهم ات؟

چشمان ات ستاره است و دل ات  شک.

جرعه ایی نوشیدم و خشکید.

دریاچه ی شیرین با ان عطش که مرا بود

                                        بر نمی امد،

می دانستم.

چه لازم بود بگویم

که چه مایه می خواستم اش؟ 

نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


در مکتوبات باز مانده از میرزا فتحعلی اخوندزاده مطالبی

امده است که او در سال ۱۲۸۰(۱۸۶۳)یعنی ۴۴ سال قبل

از اعطای مشروطیت از تقریر روح "یعنی ملکم شنیده

و مرقوم داشته است .حاصل سخن ملکم در ان تقریر

این است که همیشه در شرق و غرب رسم بوده است

 که انبیا و حکما در صحف و کتب خود ظالم را پند و اندرز

می دادند که دست از ظلم بردارد. و چون به تجربه معلوم

شد که وعظ و نصیحت برای ترک ان (ظلم)در طبیعت

ظالم هرگز موثر نمی افتد...پس به قول او:

"قریب به اوایل قرن حال،حکما و فیلسوفان و شعراء و

فصحاء و بلغاء و خطبای سبحان منش در فرنگستان 

مثل ولتر و روسو و مونتسکیو و میرابو و غیرهم  فهمیدند

که به جهت رفع ظلم از جهان اصلا به ظالم نباید پرداخت

بلکه به مظلوم باید گفت که ای خر تو که در قوت و عدد

و مکنت از ظالم بمراتب بیشتری،تو چرا متحمل ظلم میشوی

وقتی که مظلومان از اینگونه افکار عقلا واقف گشتند

ظالم را از میان برداشته برای اسایش و حسن احوال و اوضاع 

خودشان قوانین وضع کردند که هر کس از افراد ناس مباشر

اجرای همان قوانین بشود،اصلا به زیر دستان یارای ظلم کردن

نخواهد داشت .....الان اداره و سلطنت قونسی توتسی

(کنستی توسیون)که در اکثر ممالک یوروپا موجود و

معمول است نتیجه همین افکار حکماست.....

                                 مشروطه ایرانی 

                              ماشاءالله اجودانی  ص۳۲      

        

 در ادامه  حتما قسمتهای بیشتری از این کتاب بسیار

بسیار جالب را برایتان خواهم گذاشت........

 

نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


مسیح باز مصلوب    نوشته :نیکوس کازانتزاکیس

                                ترجمه: محمد قاضی

 

پدر فوتیس:"اری فرزند کاملا به زحمتش می ارزد

سابقا من مثل حالای تو میگفتم:مبارزه به خاطر

مال و منال دنیا چه فایده دارد؟این دنیا به چه کار من

می اید؟من تبعید شده ایی از قلمرو افلاکیانم و

شتاب دارم که به وطن خود باز گردم ،لیکن کم کم

فهمیدم که هیچکس تا در اغاز زمین را فتح نکند

به اسمان راه نخواهد یافت.هیچکس نمیتواند زمین

را فتح کند مگر اینکه با شدت و استقامت و بدون

سازشکاری با ان به مبارزه بر خیزد.تنها از زمین

است که ادمی خواهد توانست به سوی اسمان

خیز بردارد."

نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


این مطلب را صبح سال تحویل نوشته ام:

 

این لحظه     فقط همین لحظه

فقط کشف کردن همین لحظه ایی که مرگ و زندگی

را میبینی...

چقدر کوتاه     و چقدر بلند

درک این لحظه تو را به وسعت همه افرینش می برد

و لحظه را میفهمی    لحظه   لحظه

و دوست داری همینطور تکرار کنی

لحظه   .....      لحظه    ...      لحظه ....          لحظه ..........

 

نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


سلااااااااااااااااااااااااااااااام

 

بالاخره طلسم شکست و من اومدم

 

خیللللللللللللللللللللللللللیییییییییی

  خوشحالم

نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  توسط راحله  | 


میرحسین موسوی
Blog Skin