انسان عادی به اسایش خود........
"می دانی چیست؟در این زندگی دو چیز خوب وجود دارند:
ازادی فکر و ازادی عمل. در فرانسه ازادی عمل داری
هر کاری که دلت میخواهد میتوانی بکنی و کسی هم
کاری به کارت ندارد.اما باید مثل بقیه فکر کنی. در المان
همان کاری را باید بکنی که همه میکنند اما در فکر کردن ازاد و
مختار هستی...این دو چیزهای خوبی هستند.
من شخصا ازادی فکر را ترجیح میدهم"
پایبندیهای انسانی اثر سامرست موام
ترجمه:عبدالحسین شریفیان
صفحه۱۴۴
ولی من اصلا حالم گرفته نیست که هیچ....خیلی هم
حس خوبی دارم ..صدای شاملو پخش میشود و برایم از
کاشفان فروتن شوکران میخواند...........
صدای شاملو .... نم نم باران و من ..
دیگر جایی برای دلتنگی نیست ...هر چه هست
خوب است فعلا این لحظه ...این ..زمان ..و این مکان
همه چیز عالی ست حتی همه دلهر ه ها و اظطرابها و
نق زدنها.....
برای سیر کردن اشتهای بی پایان خود قربانی
می کنند کسانی هستند که هیچوقت در میان
پرندگان و فرشتگان جای نداشتند....
حتی شیطان هم یک فرشته بود
انها چه هستند......؟؟؟؟؟؟
با خواندن این شعر شاملو حسی به من دست داد که
دوست دارم شما هم در ان سهیم باشید...
شاملو شاعر درد های مشترک جه خوب توصیف
حال ما را کرده مثل اینکه سهم ما از تاریخ تکرار
ملال اور همیشگی ان است با همه اشتباهاتمان...
با چشمها ز حیرت این صبح نا به جای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چار تاق
بر تارک سپیده ی این روز پا به زای
دستان بسته ام را
ازاد کردم از زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم :
"-اینک چراغ معجزه مردم!
تشخیص نیم شب را از فجر
در چشمهای کور دلی تان
سویی به جای اگر مانده است انقدر
تا از کیسه تان نرفته خوب تماشا کنید
در اسمان شب
پرواز افتاب را!
با گوش های ناشنوایی تان
این طرفه بشنوید:
در نیم پرده شب
اواز افتاب را! ""
""-دیدیم
(گفتند خلق نیمی)
پرواز روشنش را اری""
نیمی به شادی از دل
فریاد بر کشیدند:
"-با گوش جان شنیدیم
اواز روشنش را!""
باری
من با دهان حیرت گفتم :
"-ای یاوه
یاوه
خلایق!
مستید و منگ؟؟؟؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟؟؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایب اید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!""
هر گاو گند چاله دهانی
اتش فشان روشن خشمی شد:
"-این گول بین که روشنی افتاب را از ما دلیل میطلبد"
توفان خنده ها...
"خورشید را گذاشته
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بی چاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته ست.
من درد در رگان ام
حسرت در استخوان ام
چیزی نظیر اتش در جانم پیچید.
سر تا سر وجود مرا
گویی چیزی به هم فشرد
تا قطره ایی به تفته گی خورشید
جوشید از دو چشم ام.
از تلخی تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
انان به افتا ب شیفته بودند
زیرا که افتاب
تنها ترین حقیقت شان بود
احساس واقعیت شان بود.
با نور و گرمی اش
مفهوم بی ریا ی رفاقت بود
با تابناکی اش
مفهوم بی فریب صداقت بود.
(ای کاش می توانستند
از افتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان .
و کارد هایشان را
جز برای قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
افسوس !
افتاب
مفهمو بی دریغ عدالت بود و
اکنون با افتاب گونه ایی انان را
این گونه دل
فریفته بودند!
ای کاش میتوانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
ـیک لحظه می توانستم ای کاش ـ
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش می توانستم!
با احترام برای شاملو شاعر درد های مشترک.حالا هرچه
سنگ قبرت را هم بشکنند و از سالگرد مرگت بترسند حق دارند!
شعر تو بیداری برای همه نسلهاست...هر چه بیشتر می خوانم
و بیشتر تکرار میکنم برایم تازه تر میشود....تازه تر از تازه تر
بار برای همیشه دوچرخه سواری را یاد بگیرند.
مهم نیست که در چه سنی چرخهای کمکی
دوچرخه را باز میکنند و از چه سنی برای همیشه
دوچرخه را در گاراژ خانه نگه میدارند.
به طوری که در هر زمان حتی پس از گذشت
ده ها سال مغز همچنان قادر خواهد بود هدایت
دوچرخه را به یاد اورد و تعادل فرد را در پدال زدن
و نشستن روی زین حفظ کند.
این راز در یک سلول عصبی نهفته است که
مکانیزمهای خاطرات حرکتی را تنظیم میکند.
عملکرد اصلی مخچه ایجاد همکاری میان
خروجی های حرکتی مثل حرکات چشم حفظ تعادل
و حرکات نمایشی است.این لایه مولکولی سیگنالهای
الکتریکی را که از مخچه میرسند کنترل میکند و انها را
به خاطرات بلند مدت تبدیل میکند که در تمام بخش های
مغز درک میشوند.
نتایج این یافته ها نشان میدهد مغز انسان پس از مدتی
میتواند خاطرات ذهنی مثل اشعار حفظ شده را فراموش
کند اما هرگز خاطرات حرکتی مثل دوچرخه سواری را از
یاد نمیبرد...![]()
![]()
![]()
روزنامه جام جم
۱شنبه ۴مرداد
صفحه اخر
خوش به حال انهایی که دوچرخه سواری را خیلی زود
یاد گرفتند![]()
![]()
موطن ادمی را بر هیچ نقشه ایی
نشانی نیست...
موطن ادمی تنها در قلب کسانی است
که دوستش می دارند...
ا.بامداد
قلب من میتواند موطنی برایت باشد
روحت شاد.....
عجب فیلم امیدوارکننده ایی![]()
![]()
![]()
تماشای این فیلم را به همه اقایان و
خانمها توصیه میکنم![]()
![]()
دیالوگهای فیلم را لطفا با دقت بیشتری گوش کنید
"نیاز ما به زن کاملا از نظر جسمی است و هیچ نیاز
روحی به زنان نداریم ...
وهمه ما دانای کل هستیم البته از گردن به بالا و از
گردن به پایین ما مردها با گراز ...شیر نر و ببر بنگال
همطراز و هم نیازیم...به همین دلیله که به ما میگویند
حیوان ناطق.........
و هری پاتر برای مقابله با زنان جادوگری اموخت از زنان
کاهنه معبد سومر در حالیکه از معجون خود جوشش
قدری به سرنیزه ها میکشید گفت:
باشد که اسرار قبیله ما زنان تنها پیش خودمان بماند
باشد که داننده الزایمر بگیرد
رانده شود به جهان فراموشی .....
این دیالوگها بنده را بسیار مستفیذ گردانید![]()
![]()
![]()
![]()
با عرض پوزش از ذکور محترم![]()
![]()
بیتقصیرم
نقل قول میشود از عین عبارات فیلم![]()
![]()
یه مردو تا صد دفعه میشه خر کرد شمردم که میگما......
(میتونید امتحان کنید ...........![]()
![]()
![]()
نتیجه اخلاقی فیلم:
"زن مثل اکسیژن میمونه اگه نباشه مرد کبود میشه
ما از نظر روحی به زن نیاز داریم چون حیوان ناطقیم"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با تشکر از کارگردان نویسنده ...بازیگران ...
تشکر ویژه از اقای مهران مدیری
کارگردان :کمال تبریزی
فیلمنامه: رضا مقصودی نغمه ثمینی
با نگاهی ازاد به "غیر قابل چاپ"
اثر "سید مهدی شجاعی"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


