تبليغاتX
ایکاروس

بعضی وقتها ادم تازه متوجه بعضی رفتارهای خودش میشه ،مثل من که تازه

فهمیدم یه مدتیه یه جوری شدم،یه ترس و اضطراب بیخود که دنبالم میکنه.....

مثلا بعضی وقتها احساس خنگ بودن میکنم ،بعد نگران میشم که وای نکنه من

خنگم!!!یا نکنه نتونم ویولن عالی یاد بگیرم !!!یا اگه رفتنم به کلاس خیاطی  کار

مسخره ایی باشه چی!!!!!یا اگه وقتی مانی از پله ها میره پایین یکهو  سر بخوره

و....چی؟اگه وقتی بزرگ شد رفت مدرسه ،دوست نداشته باشه درس بخونه چی؟؟؟

وای اگه دوستهای بد پیدا کنه چی؟؟؟اگه ریاضیش ضعیف باشه چی؟؟اگه ما تا اخر

عمرمون مجبور باشیم توی این شهر بمونیم  چی؟؟اگه بابای مانی نتونه بالاخره یه

روزی سیگار ترک کنه چی؟؟؟فکر میکنم  الان شبیه "نگی نگران "شدم.

"نگی همیشه نگران بود.وقتی می خواست به پیاده روی برود نگران  بود  که

باران ببارد.مادر میگفت:امروز هوا افتابی است.ان وقت نگی نگران میشد که افتاب

پوست صورتش را بسوزاند.اگر به جشنی دعوت میشد نگران بود که زودتر یا دیرتر از

بقیه برسد.

خلاصه او برای همه چیز نگران بود.نگران بود که شاید هوا الوده باشد .شاید

 موهای سرش  بریزد.شاید توی خوراک لوبیاش اشغال باشد"

وای چه تصادفی من امشب خوراک لوبیا اماده کردم،یعنی باید نگران باشم!!!؟؟؟  

 

 

نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387  توسط راحله  | 


تا حالا به پله ها فکر کردین؟در موردش چی فکر میکنین؟حس پله بودن؟؟

در مورد ادمهایی که تنها راه بر اوردن خواسته هایشان پله کردن دیگران

است.یعنی تنها چیزی که برای موفق شدن یاد گرفتند این است که از پله

 بالا بروند،انوقت یکی را پیدا میکنند،پایشان را میگذارند و میروند،اصلا هم

مهم نیست که بعدش چه میشود؟نگاهمان به اطراف کمی دقیقتر باشد 

میبینیم .اینروزها پیدا کردن و دیدن این موارد اصلا سخت نیست...چه 

احساسی و پشتش چه لبخند فاتحانه ایی !چه پیروزی بزرگی نصیبش

شده،نابودی طرف مقابل(همان پله)چه اهمیتی دارد؟فقط خودش مهم 

است.مهم چیزی است که میخواهد به هر قیمتی.باید حواست باشد توی

زندگی باعث نابودی خودت نشوی.اجازه نده دیگران از تو برای بالا رفتن

و ندیده گرفتنت استفاده کنند.

همه باید به انچه که در زندگی لیاقت و شایستگی اش را دارند برسند

و برای رسیدن باید تلاش کرد و تلاش کرد و تلاش........ 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  توسط راحله  | 


همینکه دوستم داری

برایم لبخند میزنی و

چشمانت وسعت عشق را به تماشا نشسته است،برای من کافی است

دستی که محبت می کارد و قلبی که می طپد

بعد از این زندگی ست که سبز سبز می گذرد.

همین برای من کافی است. 

 

نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387  توسط راحله  | 


تا حالا خوب نمیدیدم،پس کور بودم. امروز داشتم سعی میکردم

ارزش لحظه هام را بدونم.ثانیه هایی که فقط مال من هستند.

اما زیاد موفق نبودم دنبال یه بهانه ایی بودم که به یکی گیر بدم

ولی هیچکس نبود جز خودم.یه کمی که با خودم رو راست شدم

و از بیرون به خودم نگاه کردم ،خودم دیدم که دارم به سوی تنبلی

پیش میرم،حالا تصمیم گرفتم که به خودم کمک کنم .من این فهمیدم

که ارزش زندگی خیلی بیشتر از اینهاست.خیلی بیشتر و کوتاهتر از 

اونی که حتی فکرش را هم بکنی.پس باید روحم و قلبم را ازاد کنم

تا بتونم لذت نفس کشیدن را با همه ذرات وجودم احساس کنم.

مهمترین چیز اینه که من بفهمم فردام باید خیلی عالیترترترترین

باشه...(صفت تفضیلی مورد استفاده مانی پیشی)         

نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387  توسط راحله  | 


همیشه  تنهایی

          مثل قطاری که روی ریل ابدیت می رود

           با مسافرانی که شاید هیچگاه نشناسی

          فقط باید پیش رفت ولبخند زد،همین.........

نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387  توسط راحله  | 


نگاه کن !   چگونه ایثار  میکند اسمان  تمام سخاوتش را به زمین

چقدر زیبا  ،چقدر  این سخاوت  ارامش میدهد .

باران  ، با چه شکو هی  از اسمان  میهمان  زمین میشود.

خوش به حال گنجشکها، چه لذتی میبرند، پرواز زیر این باران

                                 

                                   چه لذتی باید داشته باشد.

درختان چه فروتنانه زیر باران می ایستند و تعظیم می کنند 

                             

                                                  بر این همه بخشش با شکوه. 

      

نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387  توسط راحله  | 


میرحسین موسوی
Blog Skin